آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
ادبیات89 دانشگاه هرمزگان
چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:, :: 22:45 :: نويسنده : علی آذری
تنها و خسته به دیوار سرد و یخ زده ی اتاقم تکیه زده بودم اشکهایم سرازیر بودند خسته بودم خسته از زندگی از ستاره از شب از او و از او ......
دیگر ادامه ی زندگی برایم هیجانی نداشت دیگر صدای گیتار روح خسته ام را آرام نمیکرد دیگر حوض کوچک مادربزرگ ماهی ای نداشت دیگر شبها به تماشای ستاره ها نمی نشستم دیگر صدای برگهای پاییزی زیر پای رهگذران برایم لذتی نداشت دیگر صدایی نبود دیگر رویایی نبود دیگر آرزویی نبود و دیگر اویی نبود ... منتظر بودم نمیدانم منتظر چی شاید یک آرامش یک آرامش ابدی آری منتظر بودم منتظر مرگ.... پرنده ی خیالم به سالهای دور گذشته پرواز میکرد به روزهایی که من سرشار از عشق و امید بودم پر از عشق پر از آرزو پر از رویا خدایا چرا آن روزها تمام شدند چرا دیگر از آن آرزوی شاد وپرانرژی خبری نبود چرا تنهای تنها شده بودم ...وای خدایا.....احساس سرمای عجیبی تمام بدنم را دربرگرفت دستانم سرده سرد بودند بی اختیار میلرزیدم پتو را به دورم پیچیدم و به یاد 5 سال قبل افتادم.... آرزو زود باش دیوونه دیر شد اون روز شایان خیلی سر به سرمون گذاشت البته منو شقایقم جوابشو میدادیم هر وقت من میرفتم اونجا یا برعکس من با شایان کل مینداختم و در آخرم من برنده میشدم شایدم اینجوری میکرد که مثلا من ناراحت نشم یا.. ولی این حس عجیب هر وقت با او و در کنار او بودم به سراغم میومد....خلاصه اون شب بعد از خوردن شام به خونه اومدم خیلی خسته بودم وقتی که رسیدم سریع به طرف اتاقم رفتم کیفم را گوشه ای پرتاب کردم و روی تختم دراز کشیدم...وای که چقدر این تخت و اتاقمو دوست داشتم یک عالمه خاطره یه دنیا عشق یه آسمون آرزو و یه عمر حسرت.... -آرزو مامان بیدار شو دیرت شد گلم.
-مامان حالم خوب نیست انگار تب دارم. -بزار ببینم..وای آرزو خیلی داغی.پاشو بریم دکتر. -پس مدرسه چی؟ -چه جوری میخوای با این وضع بری مدرسه؟ -پس به شقایق بگو که نمیام. -باشه عزیزم حالا پاشو تا حالت از این بدتر نشده بریم. به سختی خودمو از تختم جدا کردم تمام بدنم درد میکرد به سمت شیرآب رفتم آب سرد رو باز کردم ودستم را زیر آن گرفتم و تند تند به صورتم پاشیدم وقتی قطرات آب با صورتم برخورد میکرد حس جالبی بهم دست میداد . در آینه نگاه کردم تصویر دختریجذاب و زیبا را دیدم که گونه هایش از شدت تب سرخ شده بود ناگهان دو تا چشم به سرعت از داخل آینه گذشت قلبم شروع به تپیدن کرد باز هم همان حس عجیب وای نه خدایا دوباره چشمان شایان در آینه به من خیره بودند بدون هیچ حرکتی بدون هیچ حسی.... در همین افکار بودم که با صدای مادرم به خودم آمدم
-هنوز که حاضر نشدی آرزو. بدو عزیزم.زود باش. در چهره ی مادر نگرانی موج میزد از اینکه انقدر نگران من بود هم ناراحت شدم و هم خوشحال قطرات اشک گونه ام را خیس کرد ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم کلاه و شال گردنی که مامان بزرگ برایم بافته بود را سرم کردم و از شدت سرما سویی شرت پوشیدم آخ که چقدر این سویی شرتو دوست داشتم اینو آرمان روز تولدم برام خریده بود اون روز اصلا یادم نبود که تولدمه منی که هر سال از چند روز قبل خودمو برای کادوهای رنگارنگ و شیرینی های خوشمزه ی کاکائویی مامان جون آماده میکردم چرا اونروز یادم رفته بود... اونروز وقتی از خواب بلند شدم همه یه جور دیگه ای شده بودند ولی من انگار تو یه عالم دیگه ای بودم عالم رویا عالم آرزو....و به این عکس العملها واکنشی نشون نمیدادم.جمعه بود و من خودم رو با خوندن کتاب و دیدن فیلم و گوش کردن به موسیقی سرگرم کرده بودم . توی اتاقم بودم ساعت حدود 7 بعداز ظهر بود که یهو برقامون رفت من خیلی میترسیدم همیشه از تاریکی وحشت داشتم میترسیدم که دیگه هیچ وقت هیچ جا روشن نشه و من نتونم عزیزانمو ببینم اون چشمارو ببینم تصورم خیلی احمقانه بود ولی برای من خیلی جدی بود .همزمان با رفتن برقا صدای زنگ در هم بلند شد و ترسم دوبرابر شد جیغ زددم و آرمانو صدا زدم .آران اومد و گفت: -باز آبجی کوچولوی من میترسه؟. یهو نور ضعیفی تو چشم خورد آرمان موبایلشو روشن کرده بود .به سمتم اومد و کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت : -آرزو اون لباستو که من از همه بیشتر دوسش دارمو بپوش. -با تعجب به آرمان نگاه کردم که گفت: -خب چیه بپوش دیگه میخوای یه باره دیگه ببینم. -آرمااااان آخه الان ؟برق که نیست . -آره الان .موبایل که هست .بپوش دیگه لوس نشو . آرمان انقدر اصرار کرد که من مجبور شدم بپوشم اونم با چه بدبختی. -آرزو کفشاتم پات کن. -آرمان دیوونه شدی؟ -آرهههه وبا صدای بلند خندید. -کفشای پاشنه بلندمو که با لباسم ست(set)بودو پام کردم .آرمان سوت بلندی زد و گفت حالا شد و بعد دستممو گرفت و با هم به پایین رفتیم. اصلا دلیل کارهای آرمانو نمیفهمیدم از طرفی عصبی بودم که چرا مجبورم کرده بود توی این بی برقی لباس و کفش بپوشم از طرفی خندم گرفته بود که مثل پرنسسها دست در دست آرمان به پایین میرفتم.وقتی به پایین رسیدم شروع به غر زدن کردم که یهو همه جا روشن شد و صدای جیغ و سوت در فضا پیچید. از تعجب دهانم باز مانده بود و به آرمان نگاه میکردم که داشت با صدای بلند میخندید یهو همه با هم آهنگ تولدت مبارک رو خوندن و فشفشه ها رو روشن کردند من که تازه فهمیده بودم قضیه از چه قراره با صدای بلند گفتم :-وای امروز تولدمه
همه مهمونا زدن زیر خنده و آرمان گفت تولدت مبارم آبجی کوچولوی من و با لبخند گفتم وای آرمان نمیدونم چی بگم هنوز تو شوکم آرمان با صدای بلند خندید و گفت :-حالا میخوای تا صبح اینجا وایستی برو شمعها رو فوت کن خندیدمو به سمت شقایق رفتم بغلش کردم و گفت:- تولدت مبارک آبجی عزیزم. -وای شقایق نمیدونی چه احساسی دارم -میدونم عزیزم میدونم از شدت ذوق اشک میریختم و با مهخمونا سلام علیک میکردم هر کی به طور خاص و بامزه ای تولدم رو تبریک میگفت دخترها و پسرهای فامیل همه کلاه های تولد با مزه ای گذاشته بودند و دست بچه ها فشفشه بود تمام اتاق پر بود از بادکنک . گل و یک عالمه از وسایل تزیینی دیگه. -happy birthday خانم سرم رو بر گردوندم و با دیدم شایان که با کلاه تولد بامزه شده بود خندم گرفت ... وای بازم اون حس عجیب لعنتی بازم تند شدن ضربان قلبم وای خدایا ........... -مرسی آقای محترم -مگر اینکه تو تولدت با ادب بشی شکلک بامزه ای دراوردم و میخواستم جوابشو بدم که مامانم گفت: بیا عزیزم کیکت رو آوردند. یک کیک بزرگ که به شکل قلب بود و هر کی یادگاری چیزی روی اون با خامه و کاکائو نوشته بود خیلی جالب و هیجان انگیز بود وقتی شمعهای 17 سالگیمو فوت میکردم به یاد 17 سالی که گذشته بود افتادم به یاد خاطره هام با شقایق روز اول دبستان ؛ قهر کردنامون که به 2 دقیقه هم نمیکشید و سریع با هم آشتی میکردیم؛ دعواهام با آرمان ؛ تمام روزهای خوب ؛ سیزده بدری که با شقایق اینا رفتیم وای که اون روز چقدر خوش گذشت ؛ قبولی آرمان و شایان تو کنکور و شایان و اون احساس لعنتی که تو همه این سالها با من بود. ولی نمیدونستم که یک وقتی فقط خاطره میمونه و خاطره...... صدای جیغ و سوت و دست زدن مهمونا بلند شد و مامان بزرگ با صدای بلند دعا میکرد برای آرزو آرزوی کوچولوی همیشگیش.همه مشتاق دیدن کادوها بودند و من از همه مشتاق تر . دخترها و پسرها دورم حلقه زدند و شروع به خوندن و سروصداکردند و منم یکی یکی کادوهارو باز میکردم.آرمان برام یک سوئی شرت صورتی خیلی زیبا خریده بود و من که عاشق رنگ صورتی بودم انقدر خوشحال شدم که بی اختیار با صدای بلند گفتم : -واااااای مرسی داداشی گلم. آرمان که کنارم ایستاده بود جلوتر اومد تا اونجایی که نفسهاش به صورتم برخورد میکرد و آروم گفت: -قابلتو نداره عروسک. مامانم یک انگشتر زیبا ی نقره و بابام یک گردنبند که نگینش مثل یک صدف بود و باز و بسته میشد برایم خریده بودند و منم عکس بابا و مامانمو توی گردنبد گذاشته بودم و همیشه گردنم بود شقایق یک کت و شلوار شیک از همونایی که همیشه آرزوشو داشتم برام خریده بود و اما شایان ...شایان وقتی میخواست کادومو بده چشماش برق میزد نزدیکم اومد وآروم زیر لب گفت تقدیم به آرزوی همیشگیم لبخندی زدم و تشکر کردم وقتی داشتم کادو رو باز میکردم متوجه سنگینی نگاه شایان رو صورتم میشدم که خیره به من زل زده بود -وای شایان چه بامزس.یه خرس پشمالو که من عاشقش بودم. -شایان خندید وگفت فشارش بده. - i love you . ...خندیدم و گفتم دیگه چیکارا میکنه؟ -همه کار هر چی تو بخوای. -با خنده گفتم منو به شهر قصه ها میبره. -شایان جدی شد و گفت آره میبره با هم میریم به شهر قصه ها شهر آرزوها جایی که فقط من و تو باشیم.شایان این جملشو آروم گفت طوری که فقط من شنیدم. با تعجب گفتم :شایان حالت خوبه؟ -شایان سریع با صدای بلند خندید و گفت نه. و همه خندیدند. اون شب بهترین شب زندگیم بود خیلی خندیدیم وقتی سر کیک خوردن مسخره باز درمیاوردیم وقتی شاپرک نوشابه رو روی شلوار جین شایان ریخت وقتی نزدیک بود با کفشهای پاشنه بلندم زمین بخورم و با صورت برم تو کیک همش عشق بود رویا بود و آرزو بود. اون شب وقتی همه رفتند دلم خیلی گرفت خرسی که شایان بهم داده بودو یه لحظه از خودم جدا نمیکردم بوی عطر شایانو میداد. دوباره سرما تمام بدنمو در برگرفته بود میلرزیدم دندونهایم بی اختیار به هم میخورد دستم سرد بود خیلی سرد پتو را محکم تر به دورم پیچیدم و آرام آرام با خودم زمزمه کردم: چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد ازتو به زخمی خو گرفتم ، زخم ناپیدای بعد از تو منم با یک سبد آواز همراهی ؛ تو تنهایی ومن حالا به فکرم ؛ فکر یک تنهای بعد از تو وشعرم شاخه تنگ قفسهای منه من شد غزل؛ این یار دیرینه که شد آوای بعد از تو و چون رودی که گم کردم خم دریایی خود را نمیدانم چه باید کرد ؛ فرداهای بعد از تو تو صبحی در شب تنهای من بودی ؛ ولی اینک چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو آرزو یه ساعته داری به چی فکر میکنی؟
از افکارم بیرون آمدم وگفتم:هیچی . مامانم یک لیوان آب پرتغان به دستم داد و گفت :آرزو جان اینو بخور تا بریم. هوا سرد بود خیلی سرد به یاد شقایق افتادم که الان داره تو مدرسه یا غر میزنه یا شیطونی میکنه از این فکر خندم گرفت کاش الان پیش من بود خیلی دوسش داشتم خیلی . وقتی از مطب دکتر خارج شدیم مامانم دیگه خیالش کمی راحت شده بود و دکتر گفته بود یه سرما خوردگی و یه تب کوچولوئه و با استراحت خوب میشه و برای مدرسه 3 روز مرخصی بهم داد مامانم مثل یه فرشته به من میرسید از آب پرتغال گرفته تا گوشت کباب شده و ...حدودا ساعت 3 ظهر بود که آرمان از دانشگاه برگشت و وقتی منو دید گفت: -وای وای پاشو الکی ادا درنیار مشقاتو ننوشته بودی یا ریاضی داشتین. -خندیدم و گفتم : هیچکدوم بامزه. خلاصه اون روز کلی سربه سرم گذاشت و شقایقم هرروز به دیدنم میومد تا اینکه منم بعد از 5 روز کاملا خوب شدم و دوباره همون آرزوی شاد همیشگی برگشت. نزدیکای عید شده بود و طبق هر سال خونه تکونی ها شروع شده بود همه چیز خوب و زیبا بود دریا آروم و آسمون پر از ستاره.ولی افسوس که من در رویاها و آرزوهایم غرق بودم و از سرنوشت شوم خودم خبری نداشتم. کاش هیچوقت اون عید لعنتی از راه نرسیده بود کاش بهار نمیومد کاش درختا شکوفه نمیدادن کاش بابای شقایق اون تصمیمو نگرفته بود کاش دفتر خاطراتم اینجوری تموم نمیشد اصلا کاش هیچوقت با شقایق دوست نمیشدم وای خدایا کمکم کن میخوام بیام پیشت خدا. خدایا منو ببر دیگه نمیخوام کنار این مردم سرد و بی احساس زندگی کنم خدایا.... به سراغ کمدم رفتم کمدی که 5 سال پیش در اونو با عشق باز میکردم ولی حالا دیگه هیچ احساسی نداشتم سرد بودم سرده سرد. دفتر خاطراتمو برداشتم چقدر کهنه شده بود با دستم خاک روی اونو کنار زدم و آروم بازش کردم. فصل اول :آشنایی من و شقایق و یه دنیا دوستی . فصل دوم :سیزده بدر وای چه روزی بود. فصل سوم: قبولی آرمان و شایان توی کنکور. فصل چهارم:تولد. فصل پنجم:آرزوهای زیبا و دوست داشتنی. فصل ششم:آسمون پر از ستاره و یه دنیا خوشبختی. فصل هفتم:جدایی. فصل هشتم:تنهایی. فصل نهم:مرگ و پایان زندگی. نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدان چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد .دوباره غرق شدم در خاطرات گذشته روزهای خوب که باد اونا رو برای همیشه برده بود. دو ساعت به سال تحویل مونده بود خونه تمیزه تمیز بود هر سال شقایق اینا خونمون میومدن و اون روزم میخواستن بیان. داشتم دعا میکردم با خدای خودم خلوت کرده بودم و آروم زمزمه میکردم :
خدایا همیشه با من باش خدایا شکرت من خیلی خوشبختم خدایا خیلی دوست دارم سلامتی و عمر طولانی برای همه آرزو میکنم خدایا به حرفهای آرزو کوچولو گوش کن خدایا خیلی مهربونی خیلی بزرگی خیلی دوست دارم هیچوقت منو تنها نزار خدا امسال و سال خوبی برای همه قرار بده . در همون حال و هوا بودم که یهو صدای زنگ در بلند شد و شقایق اینا اومدن سریع بلند شدم و به طرف آینه رفتم چند دقیقه ای خودم را برانداز کردم دختری زیبا با چشمانی درشت و مشکی و پوستی به سفیدی برف به نشانه ی رضایت لبخندی زدم و به طرف شقایق رفتم . -سلام شقایق واای دلم خیلی برات تنگ شده بود. شقایق بغلم کرد و گفت منم همینطور عزیزم. از آغوش شقایق جدا شدم و به طرف خاله و عمو رفتم -سلام خاله سلام عمو خوش اومدین بفرمایین. -سلام عزیزدلم مرسی قربونت بشم. و عمو گفت: 0سلام دخترم ممنونم. چشمم به شایان افتاد شاپرک تو بغل شایان خوابش برده بود وای چقدر جذاب شده بود قلبم تندتر از قبل تپید و گفتم: -سلام شایان خوبی؟ -به به سلام . مرسی خانم خشگله شما چطورین؟ با خنده گفتم: از احوال پرسیای شما آقا شایان. با صدای بلند خندید و گفت:میخوای تا صبح اینجا وایسم. با شیطنت گفتم:اگه دوست داری میتونی وایسی و براش ادا درآوردم. با لحن جدی گفت: باشه خودت خواستی. وای خدای من یعنی حرفمو جدی گرفته بود نه من چیکار کردم. -نه نه من شوخی کردم. یهو صدای خنده ی آرمان و شایان بلند شد وشایان با خنده گفت: آخ آخ داشتم میرفتم خوب شد گفتی . از اینکه احساساتمو به بازی گرفته بود عصبی شده بودم و بدون هیچ عکس العملی به طرف شقایق رفتم. همه سر سفره ی هفت سین جمع شده بودند هرکسی در فکر آرزوهای خودش بود و من در رویاهای همیشگیم غرق بودم . سکوت قشنگی حکمفرما بود همه با هم دستهایمان را به طرف آسمون بلند کردیم و دعای زیبای تحویل سال و خوندیم . در یک لحظه خونه غرق در شادی و نشاط شد همه با هم دست و روبوسی میکردند و عیدو تبریک میگفتند من و شقایق دقیقه ای در آغوش هم گریستیم و اشک شوق بود اشک خوشبختی وای چقدر زیبا بود. توی آشپزخانه تنها بودم و داشتم وسایلو آماده میکردم که یهو شایان وارد شد. -بابا ول کن خسته میشی . جوابشو ندادم به طرفم اومد خیلی نزدیک شد و آروم گفت: -میدونم از دستم ناراحتی خب ببخشید باشه؟ -خندم گرفته بود ولی خودم و کنترل کردم و گفتم. -من ناراحت نبودم . با خنده گفت: آره معلوم بود بابا اصلا من چرا فکر کردم تو ناراحتی ؟ خندم گرفته بود دیگه نمیتونستم خودموکنترل کنم و با صدای بلند خندیدم شایانم در حالی که داشت آجیل میخورد گفت: -پس بخشیدی. سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و به طرف پذیرایی رفتم. اونروز شقایق اینا تا نصف شب خونه ی ما بودند خیلی خوش گذشت کلی آجیل و میوه و شیرینی خوردیم و خندیدیم. بعد از رفتن مهمونا خسته به طرف اتاقم رفتم و نفهمیدم که کی خواب شیرین منو در بر گرفت. صبح با صدای موبایلم از خواب پریدم . -علو. -علو آرزو. با صدای شایان خواب از سرم پرواز کرد بلند شدم و نشستم -سلام شایان تویی؟ -سلام آره.خواب بوودی؟ -آره. -آخ ببخشید عزیزم. -نه دیگه باید بیدار میشدم. -آرزو؟ -بله؟ -میخواستم ببینمت. -منو؟ -آره دیگه. -خب چرا؟ -بعدا بهت میگم. -باشه ولی کی کجا؟ -میام دنبالت ساعت 7 بعدازظهر . کاری که نداری؟ -نه باشه. -پس فعلا خداحافظ. -خداحافظ. سرم به شدت درد میکرد وای یعنی شایان چی میخواست بهم بگه ... تا بعد ازظهر آروم و قرار نداشتم ساعت 6 و نیم بود که بلند شدم تا حاضر بشم شال صورتیمو برداشتم و رفتم جلوی آینه سرم کردم وای چقدر بهم میومد لبخندی زدم و پایین رفتم.
-آرزو کجا میخوای بری؟ -میرم بیرون و زود میام. -باشه عزیزم مواظب خودت باش. -حتما مامان.خداحافظ. -خداحافظ گلم. کفشهای صورتیمو پوشیدم و جلوی در منتظر آمدن شایان شدم باز اون احساس همیشگی به سراغم اومده بود. وای یعنی ..اصلا چرا قبول کردم که برم؟ آرزو چرا اینجوری میکنی چرا انقدر هول شدی ؟ آخه آخه..عقلم و احساسم داشتن با هم جدال میکردند که شایان با ماشینش جلوی پام ترمز کرد شیشه ی ماشینو پایین زد و گفت: -افتخار همراهی میدین خانم؟ -با خنده گفتم:بله.... سوار شدم و گفتم:حالا کجا میخوایم بریم؟ -کافی شاپ خوبه؟؟ -آره. وای چقدر امروز زیبا شده بود در طول مسیر شایان هیچ حرفی نزد و منم از سکوت برای رسیدن به آرامش استفاده کردم. -چی میخوری؟ -بعد از کمی فکر گفتم :بستنی شکلاتی -شایان با لبخند گفت:دوتا بستنی شکلاتی. -خوب شروع کن. -چیو؟ -حرفیو که میخواستی بهم بگی دیگه. -خب چه جوری بگم آرزو ...آرزو من،من... -ضربان قلبم تند و تندتر شد قلبم با شدت به سینه میکوبید و احساس میکردم که هر لحظه ممکن است از جایش کنده بشود. با صدای گارسن به خودم آمدم . -بفرمایید. -ممنون. -شایان بگو دیگه منو کشتی.. شایان که داشت با بستننی اش بازی میکرد سرشو بلند کرد و گفت: -آرزو اون خرسیو که موقع تولدت بهت دادم اون چی میگفت ؟ - با خنده گفتم خب میگفت i love you..... -خب اون جمله احساسم نسبت به تو بوده و هست و خواهد بود آرزو از وقتی که دیدمت از همون موقعی که با شقایق به خونمون اومدی و شقایق تورو به ما معرفی کرد فکر کنم تو 10 سالت بود و من 12 سالم بود همیشه یه احساسی بهت داشتم یه حس عجیب از همون بچگی . یادته یه بار با هم دوچرخه بازی کردیم و تو افتادی زمین و پات شکست من تا وقتی خوب شدی هرشب کارم گریه بود از اینکه تقصیر من بود و این بلا سر تو اومد از اینکه دیگه تا چند روز نمیدیدمت آرزو حالا اون احساس با من بزرگ شده و به یه احساس بزرگتر تبدیل شده به عشق آرزو من عاشقتم من... دیگه حرفهای شایانو نمیشنیدم وای یعنی اونم احساس منو داشت یعنی اونم مثل من عاشق شده بود خدای من چقدر خوشحال بودم میخواستم لب باز کنم و بهش بگم که منم عاشقتم از همون بچگی هامون همون روزی که شقایق تورو بهم معرفی کرد ادامه در کافی شاپ -آرزو نظرت راجع به من چیه؟ سرمو پایین گرفتم و چیزی نگفتم که شایان گفت: آرزو اگه هیچ احساسی بهم نداری بگو،بگو به خدا میرم ولی اگه ته دلت یه حسی بهت میگه که دوسم داری بهم بگو توروخدا آرزو بگو ... سرمو بلند کردم گونه هایم خیس شده بود شایان با تعجب بهم نگاه کرد وگفت: -آرزو داری گریه میکنی؟؟؟ به سختی گفتم :آخه،آخه من.... -تو چی آرزو بهم بگو؟ -منم دوست دارم خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی منم وقتی میبینمت قلبم میلرزه همیشه از همون بچگی هامون یه احساسی بهت داشتم ولی تا الان فکر میکردم که این احساس یه طرفست و تو هیچ احساسی به من نداری یعنی تا این حد نداری. شایان با بغض گفت:آخ آرزو کاش اینو چند سال قبل بهم میگفتی که با تو بودن و کنار تو بودنو بیشتر تجربه کنم اونم با عشق. از اینکه انقدر باجرات حرفمو زده بودم خوشحال بودم من حرف میزدم و شایان اشک میریخت شایان میخندید و من گریه میکردم. وای که چقدر اون لحظه ها شیرین بود وقتی قضیه رو برای شقایق تعریف کردم و اون از خوشحالی بال درآورده بود . من و شایان هردو به پدرو مادرامون گفتیم و اونا هم از ته دل برامون دعا کردند و خیلی شاد شدند آرمان که از قبل از علاقه ی شایان به من باخبر بود به شایان گفت:بالاخره مخ آبجی مارو زدیا. و شایانم با خنده گفت : خیلی مخلصیم و همه زدند زیر خنده. روزهای زیبا و قشنگ به سرعت سپری میشد و من و شایانم با هم عقد کرده بودم البته یه عقد کوچیک خوانوادگی و مراسم مفصل برای بعد از تموم شدن درس شایان بود. توی این مدت من و شایان روزی صد بار با هم تلفنی صحبت میکردیم تا صحبتمون تموم میشد و خداحافظی میکردیم بلافاصله یا من زنگ میزنم یا اون و با خنده میگفتیم دلم واست تنگ شده بود چه روزهای خوب و زیبایی بود که سریع تموم شد چه رویاها و آرزوهایی داشتیم که برباد رفت و من در حسرتش روزها و ماه ها را بدون هیچ هدفی سپری میکردم . تابستان از راه رسید و با خودش گرمی و محبت را آورد . خانواده هامون تصمیم گرفته بودند که یه هفته ای رو با هم به شمال برویم من و شقایق که عاشق دریا بودیم با خوشحالی قبول کردیم و قرار شد که فردا صبح عازم سفر بشویم. -سلام خانمی -سلام شایان چطوری؟ -از این بهتر نمیشم -چطور؟ -چون قراره با همسر آینده ام سفر برم. تو چطوری عروسک؟ -با خنده گفتم بدتر از این نمیشم چون قراره با همسر آینده ام سفر برم. با صدای بلند خندید و گفت: طلاقت میدما خانم تخس. با خنده گفتم:باشه من آمادم. -علو علو شایان . آروم گفت: جانم؟ - چی شد یه دفعه؟ -آرزو بهم قول بده که هیچوقت منو تنها نزاری ....ترکم نکن آرزو قول بده؟ -شایان این حرفیا چیه میزنی معلومه که هیچوقت ترکت نمیکنم عزیزم. -قول؟ -قول. - شایان با خنده گفت :خب چی میگفتیم؟ خندیدم و گفتم: دیوونه...
دفتر خاطراتم را سرد و بی رمق ورق میزدم بدون هیچ حس و انگیزه ای برای ادامه ی زندگی چشمم به کلماتی برخورد کرد که آنها را پررنگ با قرمز نوشته بودم (شایان،عشق،آرزو) کاش همه چیز مثل روزهای اولش بود چرا خدایا چرا؟ چرا اشکام تمومی ندارن چرا زجه هام قطع نمیشن چرا فقط خاطره مونده یه مشت خاطره که با فکر کردن بهشون آروم میشم ولی دوباره یادم میوفته که گذشته، اون دوران طلایی تموم شده آرزو دیگه همه چی تموم شد همه چی باز در این دنیا تنهای تنها شدی ...آرزو خودتو دیدی چشمهات دیگه برقی ندارن این اشکهایی که سرازیرن اشک شوق نیست ،اشک دوریه، دوری میفهمی؟..چرا نمیتونی فراموشش کنی چرا هر شب میاد تو خوابت چرا ولت نمیکنه چرا دست از سرت برنمیداره چرا خاطراتشو برات گذاشت و رفت چرا خودتو عذاب میدی آرزو چرا بقیه رو عذاب میدی؟.
فصل هشتم:تنهایی من تنها با خاطرات تو زنده می مانم و آنگاه بی رمق با روشنک های خیالی تا سحر بیدار می مانم ..... چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی....دوباره حرفهایم مرطوب شد و چشمانم با ابرهای مهاجر رفتند.... آرمان بیا چمدون منم بزار تو ماشین.
-اووووووووووووه چه خبره عروس خانم. -خودت که میدونی من از وسایلم نمیتونم دل بکنم اونم یه هفته. آرمان با خنده گفت : باشه باشه تسلیم. توی ماشین ما، من و شایان و شقایق عقب نشستیم وآرمان صندلی جلوی ماشین و بابامم راننده بود و توی ماشین شقایق اینا مامان من و مامان شقایق و شاپرک بود و پدر شقایقم راننده بود -شایان چقدر قشنگه طبیعت . -آره عزیزم خیلی زیباست مثل تو. لبخندی زدم و سرم را روی شانه ی شایان گذاشتم و نفهمیدم که کی خوابم برد . -آرزو جان عزیزم بلند شو گلم رسیدیم سرمو بلند کردم و با دیدن شایان لبخندی زدم . -خوب خوابیدیا خانمی باخنده گفتم : مگه تو نخوابیدی ؟ -نه . -نه؟ پس چیکار میکردی؟ -داشتم نگاهت میکردم تا الان آرزو خیلی دوست دارم اگه من تورو نداشتم چی؟ از این فکر دیوونه میشم زندگی بی تو برام معنایی نداره بدون تو منم میمیرم باور کن آرزو من بدون تو ... ابرومو بالا انداختم و گفتم : منتظرمونن . با خنده گفت: ای بابا احساسمو پروندی. با صدای بلند خندیدم و گفتم بریم و دست شایانو گرفتم و با هم به طرف بقیه رفتیم. چه روزهای زیبایی رو گذروندیم با هم و در کنار هم ، هرشب من و شایان به ساحل میرفتیم توی تاریکی شب وای چه لذتی داشت اون شبم مثل هرشب رفتیم کنار دریا ، هوا سرد بود خیلی سرد من کلاه و شال گردن و دستکش پوشیده بودم ولی گرمم نمیکردند شاید وجودم از درون سرد بود خدایا چرا چرا دارم میلرزم چرا انقدر دستام سرد شده چرا گرم نمیشم؟ شایان با چوب آتیش درست کرد ولی من هنوز سردم بود.... -آرزو حالت خوبه؟ -آره ولی خیلی سردمه... شایان سوئی شرتشو درآورد و روی من انداخت یه لحظه گرم شدم ولی دوباره سرما تمام بدنم را در برگرفت. -شایان کجا میری دیوونه شدی؟ شایان با صدای بلند گفت: آره آخه خیلی باحاله. -با خنده گفتم:شایان بیا بیرون آب الان خیلی سرده سرما میخوری -نه عزیزم نگران نباش. -به به دو تایی خوش میگذره. سرمو برگردوندم و با دیدن شقایق لبخند زدم و گفتم:بدون آبجیم که اصلا. شقایق گفت:آره جون خودت. و هردو با صدای بلند خندیدیم. -شقایق تو به داداشت یه چیزی بگو رفته تو آب . شقایق با خنده گفت: -چه داداش شجاعی دارم من.... من و شقایق سرگرم صحبت توی ساحل شدیم و از شایان یادمون رفت . یهو من با استرس بلند شدم و به طرف دریا رفتم شقایقم دنبالم اومد و دستمو گرفت و گفت: چی شده؟چرا انقدر دستات سرده؟ -شایان کو شقایق کجا رفته؟ -نمیدونم عزیزم بیا بریم خونه تو الان حالت خوب نیست. با فریاد گفتم: شایان من کجاست ؟ چرا نیست؟ مگه اینجا نبود پس کوشش؟ شقایق با گریه گفت: نمیدونم عزیزم به خدا نمیدونم شاید رفته خونه. صدای گریه ام بلندتر شد و گفتم:پس چرا ما ندیدیمش پس چرا به ما نگفت؟ من و شقایق هر دو به هق هق افتاده بودیم و بلند اسم شایانو صدا میزدیم که آرمان اومد و گفت: -چی شده چه خبره؟ من در حالی که به شدت میلرزیدم گفتم: آرمان، آرمان شایان نیست کجاست؟... آرمان فقط نگاهم کرد و من در نگاه مبهوتش تمام حرفهایش را خواندم و از میان اشکهایش سرنوشت رقم خورده خود را دیدم ....سرما تمام وجودم رو گرفت حس کردم که چقدر دلم برای شایان تنگ شده پاهایم دیگر توان ایستادن نداشتند به نفس نفس افتاده بودم و فقط زیر لب شایان را صدا میکردم چشمهایم تو تاریکی دریا دنبالش میگشتن اما پیداش نمیکردند . اشکهای سردم تمام گونه ام را خیس کرده بود دیگر چشمهایم جایی رو نمیدید و گوشهایم حرفها را نمیشنید دوست داشتم با تمام وجودم فریاد بزنم انقدر داد بزنم تا کسی جوابی برای سوالهایم پیدا کند... شایان رفت برای همیشه رفت، رفت و عشقشو تنها گذاشت رفت و روح آرزو هم باهاش رفت دیگه نمیاد، آرزو دوباره تنها شدی، شایان چرا رفتی مگه قول نداده بودی چرا زیر قولت زدی شایان برگرد فقط یه بار دیگه برگرد و اسم منو به زبون بیار برگرد و منم با خودت ببر من میخوام با تو باشم همیشه با تو ولی تو نخواستی چرا، چرا منو با خودت نبردی چرا برای همیشه تنهام گذاشتی چرا؟ شایان بهم زنگ بزن، زنگ بزن تا من از خواب بپرم و بگو که داشتم خواب میدیدم و بگو که از دست دادنت یه کابوس بود و تموم شد بگو که آرزو برای همیشه پیشت میمونم بگو که هیچوقت تنهات نمیزارم شایان تو رو خدا بگو من بدون تو چیکارکنم ؟؟ چرا رفتی چرا بدون خداحافظی، چرا انقدر سریع رفتی؟ کاش بودی ، آره تو هستی تو هستی شایان بگو که نرفتی بگو که آرزو من همیشه تا هر وقت که بخوای کنارتم، شایان تو که دوست نداشتی آرزوت گریه کنه حالا چرا گریه هاشو نمیبینی چرا دستای سردشو توی دستات نمیگیری تا گرمی وجودت سردی دستاشو از بین ببره شایان رفتی و قلبمم با خودت بردی آره رفتی بی معرفت برای همیشه تا ابد رفتی و منو با یه کوله بار خاطره تنها گذاشتی شایان برگرد و خاطراتتم با خودت ببر برگرد و عشقتم ببر آرزوتم ببر بیا با هم دو تایی بریم با هم پرواز میکنیم و میریم هر جا تو بخوای ولی بیا، بیا شایان.. دیگه شبها با رویا و چشمهای کی بخوابم، صبح ها با صدای کی بیدارشم به امید کی زندگی کنم برای کی زنده بمونم بیا بگو که شوخی کردی و دستاتو روی گونه هام بزار و اشکامو پاک کن و بگو که خواستی دوباره مثل بچگی هامون سربه سرم بزاری بگو که گریه نکن دختر کوچولو من که کنارتم همه جا هم روشنه پس از چی میترسی برا چی گریه میکنی بیا بگو شایان تورو خدا بگو ...دریا چرا شایانمو ازم گرفتی چرا امیدمو زندگیمو رویاهامو عشقمو ازم گرفتی؟ بگو چرا ساکتی جواب بده لعنتی آخه من بدون اون روزها و شب ها رو چه جوری سر کنم شایان بیا، بیا که با تو من در غربت این صحرا در سکوت این آسمان و در تنهایی این بی کسی غرق در شوق و خروشم. بیا که با تو هرشب به تماشای ستاره ها مینشینم و با تو شبهای سرد تنهاییم را با عشق به صبح میرسانم چگونه فراموشت کنم تورا که سالها در خیالم سایه ات را میدیدم و طپش قلبت را حس میکردم و با چشمانی پر از حسرت و آرزو به تو خیره میشدم ... -آرزو آروم باش تورو خدا آروم باش .... یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم........شایان رفت و دیگه هیچوقت نیومد حتی جسدشم نیومد که حداقل با دیدنش آروم بگیرم...دیگه نیومد حتی برای خداحافظی... روزهای بدون شایان و شبهای سرد دلتنگی شروع شده بود مدتها به جایی زل میزدم و نمیدونستم که دیگه از این زندگی چی میخوام رفتن شایان غم بزرگی بود درد سنگینی بود ولی اون منو با این همه مصیبت تنها گذاشت و رفت رفت پیش معشوق همیشگی آدمها پیش خدا و کار من گریه شده بود گریه میکردم برای آرزوهای برباد رفتم برای بخت سیاهم برای عشقم که ترکم کرد برای خودم که دیگه انگیزه ای برای زندگی نداشتم برای خانوادم که غصه ی منو میخوردن و روز به روز پیرتر میشدن برای شقایق که حالش بهتر از من نبود برای پدر و مادرش که تک پسرشونو از دست داده بودن ولی چه صبری داشتن، دلم تنگ شده بود برای خنده، برای روزهای خوب و قشنگ گذشته برای شیطونی های خودم و شقایق برای لبخند پدر و مادرم برای شوخی های آرمان برای خودم اون آرزوی قبلی آره برای آرزوی گذشته دلم تنگ شده بود من عاشق دریا بودم عاشق غروب قشنگش بودم ولی نمیدونستم که یه روزی توی شب سرد پاییزی میخواد عشقمو ازم بگیره میخواد عشقمو با خودش ببره نمیدونستم که باید یه روزی وقتی دارم به دریا نگاه میکنم فقط یاد یه اتفاق لعنتی بیفتم یاد یه دنیا بی کسی، یه عمر دلتنگی ، آخ که چقدر دلم برای ساحل رویاهام تنگ شده بود ساحلی که منو شقایق با خنده و شوخی دنبال هم میکردیم و فریاد شوق سرمیدادیم دلم برای همه ی اون سالها همه ی اون روزها همه ی اون ساعت ها ، دقیقه ها وثانیه ها تنگ شده بود آخه چرا من چرا اون اتفاق لعنتی برای من افتاد مگه من چیکار کرده بودم خدا ، خدایا کمکم کن دیگه بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم میخوام باهات حرف بزنم خدا دردودل کنم از رویاهام برات بگم از زیبایی از شایان نه میخوام فریاد بزنم خدا میخوام سرمو روی دامنت بزارم و آروم آروم اشک بریزم و تو آرومم کنی خیلی دلم گرفته خیلی تنها شدم خدایا میخوام بیام پیشت میخوام بیام کنارت منو ببر پیش خودت خدا پیش شایان خدایا الان شایان کجاست پیش توئه داره به حرفام گوش میده؟ سلام شایان منم آرزو خیلی دلم برات تنگ شده بود چرا یهو رفتی بی معرفت کجا رفتی ؟ گفتم نرو تو آب سرما میخوری ولی گوش نکردی چرا اون شب برای همیشه تنهام گذاشتی چرا؟ شاید داشتی باهام بازی میکردی آره داشتیم قایم باشک بازی میکردیم ولی چرا من هرچقدر دنبالت گشتم پیدات نکردم چراااا؟؟؟؟...گریه ام به هق هق تبدیل شده بود مثل دیوونه ها فریاد میزدم و میگفتم شایان جواب بده شایان کجا قایم شده بودی بگو ، بگو منم میخوام اونجا قایم بشم میخوام بیام کنارت بگو شایان بگو....
روزها و ماه ها به سرعت سپری میشدن و من هنوز در فراق شایان اشک میریختم نمیتونستم به شرایط جدید عادت کنم یعنی نمی شد هر چه بیشتر میگذشت دل منم بیشتر براش تنگ میشد و جای خالیشو بیشتر احساس میکردم بعضی اوقات شقایق به دیدنم میومد و بالعکس ولی هر بار که با هم میخندیدیم ناخودآگاه خنده هامون به گریه تبدیل میشدن و آخرش با اشک از هم جدا میشدیم یه روز که رفته بودم خونه ی شقایق اینا از شقایق گله میکردم میگفتم چرا چرا با من دوست شدی شقایق چرا کاش روز اول دبستان اصلا تورو نمیدیدم کاش ازت خوشم نمیومد کاش قهرکردنامون طولانی میشد کاش من هیچوقت خونتون نمیومدم کاش عشق وجود نداشت کاش من وجود نداشتم کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم کاش تو بچگی می مردم آره کاش می مردم و این روزا رو نمیدیدم شقایق دیگه نمیتونم دیگه نمیتونم لبخند مصنوعی بزنم نمیتونم فیلم بازی کنم خسته شدم خسته میفهمی؟ کاش شایان وجود نداشت کاش قلبم از سنگ بود کاش آخ شقایق کاش من زودتر از شایان میرفتم شقایق که به هق هق افتاده بود با فریاد گفت: بس کن دیگه آرزو میخوای با حرفات عذابم بدی ؟ میخوام دیگه به شایان فکر نکنم ولی تو نمیذاری چرا آرزو چرا هروقت بحث و عوض میکنم یه جوری از آخر به شایان ربطش میدی ؟ تو عاشقش بودی آره ولی منم خواهرش بودم من باهاش بزرگ شدم آرزو میفهمی؟ من از بچگی از وقتی به دنیا اومدم اونو کنار خودم دیدم چرا نمیخوای درک کنی که حال منم بهتر از تو نیست چرا سعی نمیکنی فراموشش کنی ؟ هم من هم تو میدونم هیچوقت نمیتونم فراموشش کنیم ولی حداقل سعیمونو که میتونیم بکنیم چرا عکساشو به دیوار اتاقت زدی چرا یادگاریاشو جلوی چشمت گذاشتی چرا داری خودتو و بقیه رو عذاب میدی من داداشم مرده آرمان بهترین دوستشو از دست داده و مامان و بابام تنها پسرشونو تو هم عشقتو ولی با این کارا دیگه برنمیگرده برنمیگرده...سرمو روی زانوهام گذاشته بودم و بلند بلند گریه میکردم شقایق اومد کنارم نشست و سرمو بلند کرد و با پشت دستاش اشکامو پاک کرد و آروم گفت: طاقت دیدن اشکای خواهرمو ندارما .. یهو هردو خندیدیم و شقایق گفت : داشتی به حرف شایان میخندیدی همیشه میگفت دو قلوهاب به هم چسبیده گفتم : آره...بازم تلپاتی قلبامون....گریه ام شدیدتر شد شقایقم گریه میکرد همدیگرو بغل کردیم و من خودمو خالی کردم گریه کردم فریاد زدم شکایت کردم و شقایقم دلداریم میداد ...آرزو من هر وقت دلم میگیره میرم تو اتاق شایان میخوای بریم ؟ من که بعد از مرگ شایان دیگه اونجا نرفته بودم لبخند زدم و گفتم میخوام تنها برم ....
دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم انگار گرمای وجود شایان تمام بدنم را دربرگرفت جای دستای شایانو حس میکردم هنوز دستگیره گرمه گرم بود آخ خدایا یعنی روح شایان هست و داره با خانوادش زندگی میکنه ولی اونا نمیبینن؟ یعنی همیشه میاد میره تو اتاقش مثل همون قدیما؟ شایان الانم اینجایی؟ اگه هستی جواب بده بیا دستامو بگیر و با هم بریم تو اتاقت ، بیا اتاقتو بهم نشون بده بیا تمام خاطراتتو برام تعریف کن ، اشکالی نداره که نمیبینمت ولی بیا ،بیا پیشم شایان ، منو تنها نزار ، بیا شایان بیا...وارد اتاقش شدم بوی عطرش تمام اتاقو پر کرده بود وای چقدر این بو رو دوست داشتم از همون بچگیا. با خنده به طرف پسترهایی که به دیوار زده بودم رفتم همش عکس خودش بود اما با حالتهای مختلف. با خنده گفتم:چه از خود راضی و به طرف قاب عکسی کهروی میزش بود رفتم چشمای شایان تو عکس میدرخشیدند لباش میخندیدن وای خدایا ...قاب عکسو روی قلبم گذاشتم و گفتم : شایان میشنوی ؟ صدای قلبمو میشنوی؟ 2 بار میزنه آره قلب تو هم با منه یعنی همیشه بوده و هست نگران نباش ازش خوب مراقبت میکنم...شایان دلم خیلی برات تنگ شده حداقل شبها بیا تو خوابم چرا نمیای چرا؟ نکنه فراموشم کردی؟ نه تو قول دادی که هیچوقت نه فراموشم کنی و نه تنهام بزاری ولی نه تو تنهام گذاشتی تو به قولت عمل نکردی حالا هم شایان فراموشم کردی شایان منم آرزو همون دختربچه ی 10 ساله همون آرزوی همیشگی تو همونی که یه روزی قلبتو بهش دادی ..چرا تنهام گذاشتی؟ چرا برای همیشه رفتی چرا؟...به طرف تخت شایان رفتم روی اون دراز کشیدم حالا دیگه با تمام وجود حسش کردم سرمو روی بالشتش گذاشتم و گریه کردم وفریاد زدم بالشت خیس ،خیس شده بود شایان میبینی این اشکای منه پس چرا تموم نمیشن چرا خشک نمیشن؟...آهسته بلند شدم و به طرف کمد لباسهایش رفتم در کمدو باز کردم پر بود از انواع لباس ها ، آروم دستو روی تمامشون کشیدم دیگه نمیتونستم تحمل کردم دیگه طاقت نداشتن در کمدو بستم و بهش تکیه زدم و حالا این اشکام بود که بی اختیار سرازیر مشدن از بوی عطر شایان از عکساش از لباساش از همه متنفر بودم با فریاد گفتم : نه آرزو خودتو گول نزن تو عاشقی، عاشق بوی عطرشی ، عاشق عکساشی عاشق لباساشی عاشق اتاقشی... چرا بعد از گذشت 2 سال نمیتونی فراموشش کنی چرا همیشه 2 تا چشم سیاه از مقابلت میگذرن چرا هنوزصدای خنده های شایانو میشنوی و آزارت میده چرا؟ تمام اتاقو با چشمام برانداز کردم میخواستم برم بیرون که یاد دفتر خاطرات شایان افتادم ، اصلا دفتر خاطرات داشت؟ آره حتما داشت تمام اتاقشو گشتم تا دفترخاطراتشو پیدا کنم ناگهان یه چیزی زیر پام احساس کردم نشستم و فرشو کنار زدم دفتر بود دفترخاطرات شایان که روی اون با قرمز نوشته بود دفتر ممنوعه...به طرف تخت رفتم و روی نظرات شما عزیزان:
|
|||
![]() |